خانه / آخرین نوشته ها / عشق به شاهنامه؛ دکتر زرین کوب
شاهنامه

عشق به شاهنامه؛ دکتر زرین کوب

آیین باور – عشقی که من به این کتاب عظیم داشته‌ام، تا آنجا که به خاطر دارم عشقی پرماجرا، کودکانه، و در محیط خانوادگی ما سودایی و پرشور بود. یک شب به خاطر این عشق گم شدم، و گم شدنم چه اضطراب تلخ و چه وحشت پردغدغه‌ای در خانۀ ما به وجود آورده بود. حالا فکر می‌کنم عشق به شاهنامه حتی برای یک کودک یازده‌ساله به یک سودای قهرمانی احتیاج داشت. ماجرا از داروخانۀ پدر بزرگ آغاز شد.

در آن سال‌ها به دبستان می‌رفتم و عصرها در بازگشت از مدرسه در داروخانه که بر سر راه خانه بود، ساعت‌هایی طولانی نزد پدر بزرگ می‌ماندم و پیرمرد غالباً برایم قصه‌های شاهنامه می‌گفت – و جابه‌جا از شعرهای شاهنامه می‌خواند. وقتی به قصۀ ایرج، به داستان سیاوش، یا به قصۀ رستم و سهراب می‌رسید صورتش آکنده از درد می‌شد و دانه‌های اشک بر گونه‌ چروک خورده و ریش‌های سفیدش می‌غلطید. با این حال شاهنامه‌ای در خانۀ ما، حتی در خانۀ او وجود نداشت و من در آرزوی آن می‌سوختم.

آن روز عصر یک پیرمرد بلند قامت با برز و بالایی که انسان را به یاد پیران‌ویسه می‌انداخت به داروخانه آمد کتاب بزرگی را به پدر بزرگ داد و گفت: این شاهنامه را برای خان پیر آورده‌ام. من دارم به ده می‌روم و شاید خان، این چند هفته به آن احتیاج داشته‌باشد. خان خودش می‌آید و می‌گیرد.

مرد شاهنامه را به پدر بزرگ داد و باعجله دنبال کار خود رفت. مرد را می‌شناختم یک دو بار دیگر پیش پدر بزرگ آمده‌بود. نقال شهر ما بود و غالباً شب‌های ماه مبارک در قهوه‌خانه‌ها قصه‌های شاهنامه را نقل می‌کرد. مجلس رستم و اسفندیارش را هم یک‌بار همراه پدر بزرگ دیده‌بودم.

از دیدن آن برز و بالا به هیجان آمدم اما دیدن شاهنامه که آن را بلافاصله با دست‌های خودم لمس کرده‌بودم و تصویرهایش را با شور و علاقه از نظر گذراندم برایم هیجان بیشتر داشت.

هر وقت به داروخانه می‌آمدم اول شب با پدر بزرگ به خانه برمی‌گشتم. خانۀ ما با خانۀ پدر بزرگ دیوار به دیوار بود. آن روز یک نیرنگ کودکانه به من کمک کرد تا به بهانه درس و مشق داروخانه را رها کنم و بدون پدر بزرگ به خانه برگردم. این یک حیلۀ دزدانه بود. بله به خانه نرفتم از یک در داروخانه خارج شدم و بدون آنکه پیرمرد توجه کند از در دیگر به داروخانه بازگشتم. به پستوی داروخانه رفتم و همانجا در بین صندوق‌ها و جعبه‌های دارو پنهان شدم – چقدر ترسیدم، و چقدر انتظار کشیدم لحظه‌های عصر، به سنگینی می‌گذشت. به اندازۀ یک عمر طول کشید تا سرانجام شب فرا رسید.

پدر بزرگ داروخانه را بست و رفت. من ماندم و داروخانۀ تاریک با شاهنامه که به من چشمک می‌زد. چراغ داروخانه را روشن کردم. شاهنامه را روی میز داروخانه گشودم. روی صندلی پدر بزرگ که بلندیش نمی‌گذاشت پاهای کوچکم به زمین برسد نشستم و غرق در تماشای صحنه‌های شاهنامه شدم. ورق بر ورق اشعار و صحنه‌ها را از نظر گذراندم. بسیاری از اشعار را که درک آن‌ها برایم آسان بود رونویس کردم. اشک ریختم، حال کردم، عشق ورزیدم و نمی‌دانم چند بار آن جلد قهوه‌ای رنگ کتاب را که جابجا بر اثر دست‌مالی سیاه شده‌بود بوسیدم. بالاخره بر روی کتاب خوابم برد. کتاب زیر چانه‌ام بود و چراغ نفتی در کنار دستم روی میز پت‌پت می‌کرد. یک‌دفعه سر و صدای مجهولی بیدارم کرد. با هول و هراس از خواب پریدم. پدرم، با پدر بزرگ و با یک آجان کنار من و در اطراف میز ایستاده بودند. پدرم با خشم و خشونت حسابی گوشمالم داد. پدر بزرگ با نگاه تلخ و رنجیده در من می‌نگریست. آجان با لحن تهدید فریاد زد باید او را به کمیسری برد. معلوم شد تمام شب را در جستجوی من این طرف و آن طرف رفته‌اند. به کمیسری رفته‌اند، توی حوض گشته‌اند، به مسجدها رفته‌اند، توی چاه جستجو کرده‌اند. بالاخره روشنی چراغ داروخانه که سر راهشان بوده‌است آن‌ها را به فکر جستجوی داروخانه انداخته‌است. آجان را از کمیسری آورده‌اند تا با حضور او نیمشب در داروخانه را باز کنند. مادر و مادر بزرگ تمام شب را در وحشت و گریه گذرانده‌بودند.

به خانه‌ام بردند. در مدرسه و در خانه تنبیه سخت شدم. تا چند هفته پدرم یک کلمه با من حرف نزد. اما چقدر خوشحال شدم که پدر بزرگ چند هفته بعد یک جلد شاهنامه به من هدیه کرد. تمام رنج‌ها را فراموش کردم و از آن پس روزها و شب‌ها شاهنامه مونس و رفیقم بود. بدون آنکه آن را در کنار داشته‌باشم خواب به چشم من راه نمی‌یافت. هیچ عشقی به قدر شاهنامه در تمام عمر تا این حد خاطرم را برنینگیخت. شاهنامه هنوز هم عشق من است.

منبع: حکایت همچنان باقی (صص ۴۹۳ – ۴۹۱ )، زنده‌یاد استاد دکتر عبدالحسین زرین‌کوب

درباره‌ی فریبا کلاهی

روزنامه نگار و مدیر مسئول پایگاه خبری آیین باور

همچنین ببینید

آب بان، از راه رسید قدر آب را بیشتر بدانیم

آیین باور- در فرهنگ و تاریخ ملت ایران هر ماه و روزهایی از آن دارای …

زنگ هشدار کی به صدا در خواهد آمد؟ سالانه ۱۲ هزار دانش آموز به البرز اضافه می شود

آیین باور- بنا بر اعلام رسمی استاندار البرز سالانه ۱۲ هزار دانش آموز به البرز …

رئیس انجمن خوشنویسان : البرز خاستگاه خوشنویسی معاصر کشور است

بزرگترین خوشنویس خط شکسته درویش عبدالمجید طالقانی که همچون میرعماد بزرگ در خط نستعلیق در خط شکسته ی نستعلیق از اواخر دوره صفوی تاکنون پرتو افشانی میکند نیز اهل روستای مهران طالقان بوده است.

دیدگاهتان را بنویسید