فرهنگی و هنری

شمس و مولانا

شمس و مولانا

چو نام باده برم آن تویی و آتش تو و گر غریو کنم در میان فریادی

✍بقلم دکتر #لطیف_ناظمی

ما مشتاقان شعر و اندیشۀ  مولاناجلال الدین بلخی رومی، چه بسیار که از  شمس تبریزی شنیده ایم و از شیفتگی وبی قراری #مولانا در فِراق وی داستانها خوانده ایم. تاجایی که دیوان خداوندگار را به نام  دیوان شمس می شناسیم و در سراسر این کتاب شورانگیز جای پای این محبوب جاودانۀ #مولانا را به روشنی، ردیابی می کنیم.

در مثنوی معنوی جلوه های او را گواهیم و یادکرد هایی از وی می خوانیم و کتاب منثور #فیه_مافیه را نیز از نام او تهی نمی یابیم.

 این مرد کیست که او را سلطان الاولیای والواصلین،تاج المحبوبین،قطب العارفین، فخرالموحدین،آیۀ تفضیل الآولین علی الآخرین،حجت الله علی المؤمنین، وارث الانبیا و المرسلین خوانده اند؟

این مرد کیست که #مولانا او را خسرو اعظم، خداوند خداوندان اسرار، سلطان سلطانان جهان، شمع نه ـ فلک، بحر رحمت، مفخر آفاق، خورشید لطف، روح مصور و بخت مکرر، نامیده است؟

 

چو نام باده برم آن تویی و آتش تو

و گر غریو کنم در میان فریادی

بیا تو مفخر تبریز شمس تبریزی

مثال اصل که اصل وجود و ایجادی

مولانا، شمس راآفتاب می خواند؛ بادبان کشتی وجود می نامد، جان جان جان می گویدش و وجود غریبی میخواند که در گیتی چنو نمیتوان یافت:

وجود غریبی در جهان چون شمس نیست

مولانا او را نوری می داند که به موسی می گفت پروردگار منم

تو آن نوری که با موسی همی گفت خدایم من، خدای من خدایم

فقط در این بیت نیست که مولانا او را تا مقام خدایی برمی کشد؛ بل در بسا از غزلهایش به گونۀ عریان تری، شمس را در چنین جایگاهی می نشاند:

 

از در بلخ تا به روم نغمۀ هایهوی من

اصل کجا خطا کند شمس من و خدای من

مولانا، شمس را معشوق خضر میداند و از وی نقل شده است که «بر در حجرۀ مدرسه هم به دست مبارک خود نبشته است که مقام معشوق خضر علیه السلام»  سلطان ولد ـ فزند مولانا ـ شمس را معشوق، سلطان اولیا، خسرو و اصلان و قطب الاقطاب می داند؛ او را به خضر مانند می کند و پدرش را به موسی:

خضرش بود شمـــــــس تبریزی

آن که با او اگر در آمیزی

هیچ کس را به یک جوی نخری

پرده های ظلام را بدری

آن که از مخفیان نهان بود او

خسرو جمله واصلان بود او

شناخت این مرد کار سهلی نیست؛ او دریای بیکرانی از آموخته ها و تجربه هاست، جهانی از اسرار و ابهام است. سخنرانی است آتشین و سحر آفرین که با بیان جادویی خویش جان و جهان مخاطب را شعله ور می سازد و بیهوده نیست که خداوندگار نیز به کسانی که مدعی اند شمس ملک داد تبریزی را دیده اند و شناخته اند؛ با طعن گزنده یی چنین نهیب می زند:

«این مردمان می گویند که ما شمس الدین تبریزی را دیدیم . ما او را دیدیم.ای غر خواهر کجا دیدی. یکی که بر سر بام اشتری را نمی بیند می گوید که من سوراخ سوزن را دیدم و رشته گذرانیدم. خوش گفته اند آن حکایت را که خنده ام از دو چیز آید ـ یکی زنگی که سرهای انگشت سیاه کند یا کوری که سر از دریچه بدر آورد»

با دریغ،شناسنامه یی را که ما از شمس در دست داریم؛ مغشوش، آشفته و آکنده از ابهام است تا جایی که کسانی را بدین اندیشه فروبرده است که در موجودیت وی شک و تردید روادارند. شاید در باب شناخت وی همان جملات معروف خودش بسنده باشد که باری دربارۀ خویشتن گفته بود:

« آن خطاط سه گونه خط نوشتی، یکی او خواندی لاغیر؛ یکی هم او خواندی هم غیر و یکی نه او خواندی و نه غیر او. آن منم که سخن گویم، نه من دانم و نه غیر من».

ابهام در شناخت وی آنگاه دشوارتر می نماید که می گوید:

« مرا رسالۀ محمد رسول الله سود ندارد؛ مرا رسالۀ خود باید، اگر هزار رساله بخوانی که تاریکتر شوم»

#شمس مردیست که از دنیای محدود قیل و قال به جهان پهناور و گستردۀ وجد و حال، پای نهاده است. محضر متکلمان، فقیهان و عارفان پرشماری را درک کرده است و گمشده اش را نیافته است تا این که شهرها و بیابان های دراز را می کوبد که گمشده اش را در قونیه باز یابد. این افسانه یی را نیز بدین گونه پرداخته اند:

«.. سالها بی سر و پا گشته، گرد عالم می گشت و سیاحات می کرد تا بدان نام مشهور شد که #شمس پرنده اش خواندندی؛ مگر شبی سخت بی قرار شده، شورهای عظیم فرمود و از استغراق تجلیات قدسی، مست گشته در مناجات می گفت: خداوندا می خواهم که از محبوبان مستور خود یکی را به من بنمایی. خطاب عزت در رسید که آنچنان شاهد مستور و وجود پر جود مغفورکه استدعا می کنی همانا که فرزند دلبند سلطان العلماء بها ولد بلخی است. گفت: خدایا دیدار مبارک او را به من بنمای! جواب آمد که شکرانه چه می دهی؟ فرمود که سر را... الهام شد که به اقلیم روم رو تا به مقصود و مطلوب حقیقی برسی. کمر اخلاص در میان جان بست به صدق تمام و عشق عظیم جانب ملک روم روان شد»

اومردیست پرخاشگر، بی پروا و سختگیر. شمس اهل نوشتن نیست؛ اهل تألیف و جستار و تحقیق نیست؛ تنها ملفوظات اوست که مولانا و احباب وی را شیفتۀ خویش می سازد؛ ملفوظاتی که شعر گونه زیبا و دل انگیز اند. خودش گفته است:

«من عادت نبشتن نداشته ام هرگز. سخن را چون نمی نویسم؛ در من می ماند و هر لحظه مرا روی دگر می دهد»

ملفوظات شمس همان مقالات اوست که اینک در دست است و ان را گونگون نامیده اند. مقالات شمس گفته اند؛ کلمات و مقالات خوانده اند؛ معارف شمس و حتی خرقۀ شمس مسمی کرده اند و هنگامی هم که مولانا از «اسرار شمس» یاد می کند غرض وی همین مقالات است:

مفخر تبریز تویی شمس دین

گفتن اسرار تو دستور نیست

مقالات هرچند گاهی پریشان، درهم و آشفته می نماید؛ با آن هم کتابی است شورانگیز و آگاهی دهنده و در کنار آن انباشته از نکاتی نغز در بارۀ مولانا. سیمای مولانا در مقالات همان گونه تابنده و فروغناک است و تحسین بر انگیز که در تاریخ فرهنگ مان، در عرفان اسلامی و در ادبیات پارسی دری نموده شده است.

پیوند  شمس و مولانا

در مقالات همواره از پیوند تنگاتنگ این دو سخن می رود.از مهر و اشتیاقی عاشقانه که آن دو را در هم پیچیده است و از محبتی که #شمس به مولانا دارد.

#فریدون_سپهسالار نخستین آشنایی آن دو را در سال 642 در قونیه میدانند اما شمس میگوید که شانزده سال پیش از آن در دمشق #مولانا را میشناخته و سلامی میان شان تعاطی می شده است: « باکسی کم اختلاط کنم.

با چنین صدری که همه عالم را غلبیر کنی نیابی.شانزده سال بود که سلام علیکی بیش نمیکردم و رفت»

جای دیگری در مقالات که خود و مولانا را مطلوب و طالب می خواند باز هم به شناخت سالهای دور اشارت می راند:

«ومطلوب شانزده سال پیش در روی دوست می نگرد که طالب بعد از پانزده سال او را اهل سخن یابد»

#افلاکی نیز نخستین رویارویی این دو محبوب و مطلوب را در دمشق می داند و همانند همۀ روایاتش بدان رنگ اسطوره و کرامات می بخشد:

«همچنان منقول است که روزی در میدان دمشق سیر می کرد؛ در میان خلایق به شخصی بوالعجب مفابل افتاد؛ چون به نزدیک مولانا رسید، دست مبارکش را بوسیده کفت: صراف عالم مرا دریاب! و آن حضرت مولانا شمس الدین تبریزی بود و تا حضرت مولانا بدو پرداختن گرفت؛ در میان غلبه ناپدید شد .»

میدانیم که فصل نخستین آشنایی و مجالست شمس و مولانا پس از شانزده ماه، بر اثر آزار و اذیتی که معاندان و حسودان بر شمس روا داشتند پایان می یابد و شمس قونیه را به حسودان وامی گزارد و غیبت تلخی اختیار میکند؛ او بعدها از روزهایی که به او اهانت روا می داشتند؛ کلید حجرۀ او را می طلبیدند و قصد اخراج او را داشتند با اندوه شگرفی یاد می کند. هنگامی که مولانا در می یابد که محبوب او در دمشق است، فرزند خلف خویش ـ سلطان ولد ـ را با کاروانی به دمشق گسیل می دارد تا به بهانه های شیرین و ترانه های زرین او را به قونیه باز آرند. زرو سیم نیز همراه می کند ونامه منظومی نیز به او می نویسد و سوگند میخورد که در نبود او جسم و جانش ویران گشته است.

شمس به حرمت مولانا و به پاس مهربانی هایش از دمشق بر میگردد و اعتراف می کند که جز مولانا کسی را در این گیتی یارای آن نبود که به قونیه اش بکشاند حتی پدرش و این تنها مولاناست که توانسته است وادار به بازگشتش کند.

«کسی را تا شیخی صد هزار ساله رهست؛ این نیز نیافتم الا مولانا را یافتم بدین صفت؛ و این که باز می گشتم از حلب به صحبت او بنا بر این صفت بود. اگر گفتندی مرا که پدرت از آرزو از گور برخاست و آمدبه تل باشر جهت دیدن تو و خواهد باز مردن بیا ببینش، من گفتم بگو بمیر چه کنم و از حلب بیرون نیامدمی الا جهت آن آمدم»

#شمس نسبت به همسرش #کیمیاخاتون بسیار حسود است؛ در حقیقت به رغم #مولانا که زنان را حتی در محافل سماع نیز رخصت حضور می داد؛ با بانوان سختگیر است حتی آنان را در خور بسا از مقامها نمی داند همسرش را نیز از دیگران پنهان میدارد تا جایی که روا نمیدید علاءالدین پسر مولانا، نیز از کنار حجله اش بگذرد؛ اما شمس کیمیا خاتون را رخصت می دهد تا از مولانا رخ پنهان ندارد و بی نقاب بر او ظاهر شود:

«زمانی با مولانا توانم نشستن. این حلال من به من از مولانا و از همه نزدیکتر است؛ حکم کردم که روی تو هیچ کس نخواهم ببیندالا مولانا»

جای دیگر باز هم به محرم بودن همسرش به مولانا اشاره می راند و مولانا را در برابر خویش فرزندی می پندارد که در کنار پدرش نشسته است:

«نمی اندیشی که این راه رفتن من در این خانه و زن خود را که از جبرییلش غیرت آیدکه در او نگرد؛ محرم کرده و پیش من همچنان نشسته که پسر پیش پدر نشیندتا پارهایش نان بدهد این قوت را هیچ نمی بینی »

 

 

ثبت نظر