آداب و رسوم

کجا رفت آیین نان و نمک؟!

کجا رفت آیین نان و نمک؟!

امیدوارم روزی را ببینیم که با انس و پیوند دوباره با شاهنامه و منش های پهلوانی به دوران پرورش نسلی که بشود به آنها امید بست باز گردیم.

یادداشت آیین باور /مریم نظری

عصایش را که در هوا می چرخاند و خیره که نگاهت می کرد ترس برت می داشت که نکند آنچه که در دل دارم و آنچه از سرم می گذرد می بیند.

کلامش اثر داشت و در جانت می نشست. خواه ناخواه از پای نقلش پهلوان بر می خواستی.

مرشد سید مصطفی سعیدی را می گویم (آخرین بازمانده ی نسل نقالان قدیم ایران)، که مرا شیفته ی نقالی، این هنر انسان سازی کرد و قسم خورده ی این راه.

از نسل پدران و مادران ما که حرمت داری حرف اول اصالتشان را می زد و حق دراز کردن پایشان را جلوی بزرگ ترها نداشتن فرزندانی باقی ماند که کمتر می توان رگه های اخلاق مداری را در وجودشان دید.

بر ما چه رفت که خوی و خیم پهلوانی و جوانمردی در سرشتمان خشکید؟!

جز این است که دیگر کسی در گوش فرزندانمان داستانهای اساطیری و پهلوانی نمی خواند؟

نسلی که قهرمانان و اساطیر بیگانگان را بیش از پهلوانان فرهنگ خودش می شناسد چطور می خواهد وارث سنت ها و ارزش های ملی _میهنی سرزمینش باشد؟!

شاهنامه، نامه ی شاهان نیست، پهلوان نامه است، مرام نامه ای ست سترگ که بار منش و فرهنگ ایرانی را به دوش می کشد، که باید به عنوان منبعی برای تربیت نسلی اصیل و اخلاق مدار به آن نگاه کرد و آیین و مرام های نیکو را دوباره زنده کرد.

مهر نان و نمک آیینی از پهلوانی ست که فردوسی بارها از آن یاد کرده.

در داستانی از شاهنامه آمده که وقتی رستم از اسفندیار می خواهد که دعوتش را بپذیرد و بر خوانش بنشیند ،اسفندیار سر باز می زند و اصرار برادرش پشوتن برای تغییر رای او به جایی نمی رسد

گر اكنون بيايم سوي خوان تو               بوم شاد و پيروز مهمان تو

تو گردن بپيچي ز فرمان شاه                 مرا تابش روز گردد سياه

فرامش كنم مهرنان و نمك                   به پاكي نژاد اندر آريم شك

بهانه ی اسفندیار برای نپذیرفتن دعوت رستم ترس از نمک گیر شدن او بود.

در آیین پهلوانی و جوانمردی اگر کسی نان و نمک کسی را خورد و نمکدان شکست(به او آسیبی برساند) در پاک نژادیش شک است.

عده ای بر این باورند که مهر نان و نمک ( حق نان و نمک) بعدها به آب و نمک تغییر یافت و وارد آیین جوانمردی شد. اما به گمان من چنین به نظر نمی رسد، چون آیین نوشیدن آب و نمک تغییر یافته ی شرب قدح شراب مسیحیان بعد از اسلام بود. آب و نمک هم مثل شراب بسیار ناگوار است و خوردنش کار هر کسی نیست. بخاطر همین جام های شراب در گذشته درجه بندی بود و هر شخصی در خوردن حد خودش را رعایت می کرد. فردی که می توانست هفت خط شراب بخورد بدون آنکه حالش تغییر کند، قدرت و مردانگی خودش را به اثبات می رساند. این افراد معمولا جور کسانی که توان خوردن سهم شرابشان را نداشتند می کشیدند

قاضی شهاب الدین در تاریخ مظفری رمز نوشیدن آب و نمک در آیین جوانمردان را این طور بیان می کند که آب مایه ی حیات و بقای انسان است و کثیفی ها و پلیدی ها را پاک می کند و نمک بخاطر اینکه از فساد جلوگیری می کند سمبل دوام حال و ثبات قدم جوانمرد است.

در فتوت نامه ی نجم الدین زرکوب، نوشیدن آب و نمک از قدح به عنوان یکی از رسم های سه گانه ی ورد به جرگه ی جوانمردان( فتیان) بیان شده. و آن را نشانه عدالت می داند. در اغلب فتوت نامه ها به این آیین اشاره شده است.

اما بعید به نظر می رسد حق نان و نمک ربطی به این آیین داشته باشد. در گذشته معمولا نان را با نمک می خوردند و بسیار کمیاب و ارزشمند بود. نه تنها باعث لذیذ شدن غذا میشد، در سلامتی انسان و پاک کردن غذا از آلودگی هم نقش زیادی داشت. بخاطر همین این رسم از پیشینیان باقی مانده که قبل از خوردن غذا و بعد از تمام شدنش نمک را مزمزه می کنند. در گذشته مثل امروز نبود که غذا به فراوانی برای همه در دسترس باشد. تصور کنید در زمستان که نه فصل شکار بود نه کشاورزی مردم چقدر سخت روزگار می گذرانند. بخاطر همین بخشیدن غذا و نان و نمک در حد جان بخشیدن بود و تنها از سر مهر انجام می شد. از این رو فردوسی آن را « مهر نان و نمک» می خواند و دور از جوانمردی می داند کسی که تو را نان(جان) بخشیده  با او بجنگی و جانش را بگیری.

شنیدن قصه ی یعقوب لیث خالی از لطف نیست. او که در سیستان، سرزمین رستم دستان بالیده بود و سرشتش با داستانهای پهلوانی و جوانمردی شکل گرفته بود، شبی در جرگه ی دزدان عیار همراه یاران خود به خزانه درهم بن حسین که در آن موقع از اعیان سیستان بود، رفت و اتفاقی در میان جواهراتش، تکه سنگی به شکل بلور دید که در الماس بودنش شک کرد و آن را بر زبان زد و از مزه شورش فهمید که نمک است و فرمان داد همه اموال را برگردانند چون نمک گیر شده بود.

 درهم بن حسین از این عمل یعقوب چنان خوشش آمد که فرماندهی قشون خودش را به او سپرد.

اما کم کم این آیین زیبا با گذشت زمان بار تقدسش را وا نهاد و در مقابل دنیای حسابگر امروزی چهره عوض کرد و خنجری شد در آستین.

حالا دیگر آیین نان و نمک بیش از هر جایی بر سفره ی سیاسیون و ولیمه های پیش از انتخابات نمود دارد و خوان هایی که به قصد «ولی نعمت» شدن فراخ می کنند.

آنچه که فردوسی مهر نان و نمکش می خواند امروزه به حق نان و نمک بدل شده. گویی نان و نمک است که معیار حقانیت شده.

اگر سیر کردن شکم و دادن نان و نمک فارغ از خوی صاحب خوان و قصد و اندیشه اش این حق را بر کسی واجب می کرد که تا آخر عمر مقابل او خشوع کند و فرمانبردارش باشد، این نه آیین جوانمردی و آزادگی که آیین خودفروشان و بردگان بود.

در قصص الانبیا آمده که فرعون(ناپدری موسی)  خطاب به او می گوید: تو را به نان و نمک که عصا را برگیر.

اما موسی، فرعون را که همچون پدر بر سفره اش بزرگ شده بود بخاطر ناحقی اش در نیل هلاک کرد.

شاید آنچه که با گذشت زمان دستخوش دگرگونی معنا شده، مهر نان و نمک است نه حق آن.

مهر و عشقی که بی منت و غرض به تو نان (جان) می بخشد شایسته ی ارج نهادن و حق شناسی ست نه خود آن لقمه.

در منش ایرانی خوی و خیم پهلوانی و درویشی شانه به شانه ی هم دارند. پهلوان بر سر خوان هر کسی نمی نشیند و مرامش را به لقمه ای نمی فروشد.

آیین نان و نمک که در فرهنگ ایرانی به شکل آشکاری نمود داشت و حرمت و جایگاه ویژه ای برای آن قائل بودند در اثر سوء نیت و زیاده روی به نازیباترین و غیر انسانی ترین صورت خود تغییر شکل یافت و ابزاری شد برای زیرپا گذاشتن حق و عدالت.

از جانب داری غیر منصفانه در یک دعوا گرفته تا دادن پست و مقام و استخدام اقوام و دوستان بدون در نظر گرفتن شایستگی آنها و رد درخواست غیر اصولی پدر و مادر و بزرگ ترها.

اگر بخواهی در چنین شرایطی حق نان و نمک را رعایت کنی، عدالت را زیر پا گذاشته ای و اگر بخواهی جوانمردانه جانب عدالت را نگه داری از سوی خویشانت متهم به نمک خوردن و نمکدان شکستن می شوی.

روزگاری از گود  زورخانه ها مردانی بیرون می آمدند که مرام پهلوانی را در جامعه زنده نگه می داشتند. امروزه اما مکتبی برای انسان سازی وجود ندارد.

وقتی از پهلوان عباسعلی نقی بیرانوند یکی از پهلوانان نامی خرم آباد، که هنوز هم در سن 58 سالگی خوی پهلوانی در رگش جاری ست علت کمرنگ شدن حرمت نان و نمک در جامعه  را پرسیدم  و اینکه آیا این آیین همچنان به شیوه ی قدیم بین پهلوانان و باستانی کارها باقی مانده یا نه؟ پاسخش این بود که:« از پهلوانان چیز زیادی باقی نمانده که از مرام و آیینشان بماند. در پهلوانی مرام حرف اول را می زد. زور و بازو در جایگاه دوم بود. قدیم که مسابقه ای به شکل امروزی برای سنجش قدرت بدنی برگزار نمی شد. از وقتی رقابت و پول پایش به گود زورخانه کشیده شد انگار که روح پهلوانی از زورخانه ها رفت. اگر می گفتند پهلوانان هرگز نمی میرند این مرام و انسانیت آنها بود که نامشان را جاودانه می کرد.

در قدیم شخصی بود در زور و بازو کم نظیر، که همیشه کمر حریف هایش را می شکست تا کسی جرات مبارزه با او را نداشته باشد. اما هیچکس از او به نیکی یاد نمی کرد و به عنوان پهلوان قبولش نداشتند.

در زورخانه اگر بعضی از پیرمردها و افرادی را که با وجود نداشتن قدرت بدنی چشمگیری آنها را پهلوان  صدا می کنند بخاطر منش پهلوانی آنهاست. حرمت نان و نمک یکی از سنگ محک های جوانمردی ست.هنوز هم مرشد و میاندار زورخانه در دعاهای آخر ورزش به آن کسانی که نمک می خوردند و نمکدان می شکنند لعنت می فرستد و پهلوانان آمین می گویند.

هنوز هم پهلوان را به سفره داری و حرمت نان و نمکش می شناسند. وقتی مهمانی وارد زورخانه می شود، پیر و جوان، ضعیف و قوی فرقی نمی کند، او را بالا دست می نشانند و یکی از پهلوانان او را به منزل خودش می برد. مثل حاج حسین ذهتاب چی که سفره دار زورخانه ی خرم آباد بوده و هست.

اصل حرمت نان و نمک به محبت آن است. لقمه ای که از روی مهر و صداقت تعارف نشود ارزش ندارد. این آیین ها و مرام های زیبا هم دارد در بین پهلوانان مثل همه ی جامعه کمرنگ می شود.»

سوای رقابتی شدن ورزش های باستانی و کشیده شدن مادیات به ساحت آن، نداشتن و کمبود مرشد را هم یکی از دلیل های آن می دانم.

ورزش زورخانه ای ورزشی حماسی ست و با اشعار حماسی شاهنامه می توان روح جوانمردی و پهلوانی را در آن زنده نگه داشت.

امیدوارم روزی را ببینیم که با انس و پیوند دوباره با شاهنامه و منش های پهلوانی به دوران پرورش نسلی که بشود به آنها امید بست باز گردیم.

 

 

ثبت نظر