جمعه، 03 مهر 1405 - 14:16

دو کتاب، یک پرسش، شماره هشتم

ردپای قربانی آیینی در ذهن بشر

وقتی انسان‌ها همدیگر را نمی‌شناختند، چه چیزی در ذهنشان مشترک بود که به رفتار مشابه انجامید؟ آیا چیزی ذهن بشر را مدیریت می کند؟ 

یک فکر، هزاران کیلومتر فاصله

پرسشی پیچیده مدام ذهن مرا به خود مشغول کرده است هفت مقاله پیشین و اینک هشتمین موضوع  زاییده این پرسش و نتیجه کاوشهایم برای یافتن پاسخ قانع کننده است. می خواهم بدانم  چه طور از  ابتدای خلقت تا کنون، آدم‌هایی که یکدیگر را نمی‌شناختند و در شرایطی که هیچ راه ارتباطی میانشان نبوده، داستانهایی مشابه خلق کردند؟  اساطیر مشابه و افسانه های مشابه ساختند؟ به راهکارهای مشابه رسیدند؟ 

این بار، نقطه شروع ما دو روایت درباره ابراهیم است؛ دو متن که در فاصله‌ای تاریخی و در دو فضای فرهنگی متفاوت شکل گرفته‌اند، اما هر دو تصویری تکان‌دهنده دارند: پدری، فرزندش را برای قربانی شدن می‌برد.


کتاب اول؛ پیدایش، باب ۲۲

در روایت «پیدایش ۲۲» از کتاب مقدس عبری، خدا ابراهیم را می‌آزماید و از او می‌خواهد اسحاق، پسرش، را به سرزمین موریا ببرد و به‌عنوان قربانی سوختنی تقدیم کند.

ابراهیم راه می‌افتد؛ چوب قربانی را بر دوش اسحاق می‌گذارد و خودش آتش و کارد را برمی‌دارد. اسحاق در راه می‌پرسد: «بره قربانی کجاست؟» و ابراهیم پاسخ می‌دهد که خدا فراهم خواهد کرد.

در محل، محراب ساخته می‌شود، اسحاق بسته و بر روی آن گذاشته می‌شود و ابراهیم کارد را برای کشتن او برمی‌دارد؛ اما در آخرین لحظه، فرشته او را متوقف می‌کند و قوچی که در بوته گرفتار شده، جایگزین اسحاق می‌شود.

این روایت در سنت یهودی با نام «عَقِیده» یا «بستن اسحاق» شناخته می‌شود.

اما یک نکته مهم را نباید فراموش کنیم: ما درباره تاریخ دقیق پیدایش خود روایت با قطعیت سخن نمی‌گوییم. کتاب پیدایش بخشی از تورات/پنج‌گانه است که شکل‌گیری و تدوین آن حاصل یک دوره طولانی و چندلایه دانسته می‌شود و تاریخ‌گذاری دقیق بخش‌های آن محل بحث پژوهشگران است. بنابراین تاریخ متن موجود را نباید با زمان احتمالی پیدایش شفاهی داستان یکی دانست.شاید ریشه ای کهن تر داشته باشد. 


کتاب دوم؛ قرآن، سوره صافات

قرن‌ها بعد، در قرآن، در آیات ۱۰۰ تا ۱۱۱ سوره صافات، بار دیگر با ابراهیم و فرزندی روبه‌رو می‌شویم که قرار است قربانی شود.

اما روایت قرآن دقیقاً همان روایت پیدایش نیست.

ابراهیم از خدا فرزند صالح می‌خواهد و به او بشارت پسری بردبار داده می‌شود. وقتی پسر به سنی می‌رسد که می‌تواند همراه پدر حرکت و کار کند، ابراهیم به او می‌گوید در خواب دیده است که او را ذبح می‌کند و از خود او می‌پرسد چه نظری دارد.

پسر (اسماعیل) پاسخ می‌دهد که اگر این فرمان الهی است، پدر آن را انجام دهد.

ابراهیم او را بر زمین می‌خواباند؛ اما پیش از آنکه قربانی انجام شود، خطاب می‌رسد که رؤیا را به انجام رسانده است و فرزند با «قربانی بزرگی» جایگزین می‌شود.

و اینجا یک تفاوت بسیار مهم وجود دارد:

قرآن در خود این آیات نام پسر را نمی‌گوید.

در آیات بعد، از اسحاق به‌عنوان بشارتی جداگانه یاد می‌شود؛ به همین دلیل در سنت تفسیری اسلامی درباره اینکه فرزندِ روایت قربانی اسماعیل بوده یا اسحاق، بحث‌هایی شکل گرفته است. پس اگر بخواهیم متن را دقیق بخوانیم، بهتر است به جای نسبت دادن نامی که در این بخش نیامده، همان تعبیر «پسر ابراهیم» را به کار ببریم.

قرآن در سده هفتم میلادی در محیط عربستان ظهور کرد؛ بنابراین این روایت، در متنی متعلق به دوره‌ای بسیار متأخرتر از سنت‌های کهن خاور نزدیک ثبت شده است.

و حالا سؤال ما تازه شروع می‌شود.
اگر یک دقیقه وقت داری


در یک سوی این داستان، پیدایش ۲۲ را داریم: ابراهیم مأمور می‌شود اسحاق را قربانی کند، اما در آخرین لحظه قوچی جای او را می‌گیرد.

در سوی دیگر، صافات ۱۰۰ تا ۱۱۱ را داریم: ابراهیم خواب قربانی کردن پسرش را می‌بیند، پسر نیز با او همراه می‌شود و سرانجام «قربانی بزرگی» جای او را می‌گیرد.

دو متن، دو دوره تاریخی، دو محیط فرهنگی؛ اما یک تصویر شگفت‌انگیز:

فرزند، قربانگاه، فرمانی فراتر از انسان و در نهایت جایگزینی قربانی.

حالا پرسش این نیست که «کدام روایت از کدام روایت گرفته شده؟»


پرسش بزرگ‌تر این است:


چرا اصلاً چنین فکری به ذهن انسان رسید؟

اما ابراهیم تنها نیست

اگر این داستان فقط در یک فرهنگ وجود داشت، می‌توانستیم آن را بخشی از تاریخ همان فرهنگ بدانیم.اما وقتی کمی از خاور نزدیک فاصله بگیریم، داستان‌های دیگری پیدا می‌کنیم.

در یونان باستان، داستان ایفیگنیا را داریم.

در روایت‌هایی از چرخه جنگ تروا، باد نامساعد مانع حرکت سپاه یونانی از آولیس می‌شود و پیشگوییِ کاهن، قربانی کردن ایفیگنیا، دختر آگاممنون، را راه رفع این مشکل معرفی می‌کند. در برخی روایت‌ها، درست در لحظه قربانی، آرتمیس او را نجات می‌دهد و حیوانی را جایگزین او می‌کند. این داستان در منابع پیش از اوریپید نیز شناخته شده بوده است.

باز هم همان تصویر عجیب ظاهر می‌شود:

انسانی که باید قربانی شود تا نظمی به‌هم‌خورده دوباره برقرار شود؛ و در برخی روایت‌ها، انسانی که با حیوان جایگزین می‌شود.

در سنت عبری، داستان دیگری داریم: دختر یفتاح.

یفتاح پیش از جنگ نذر می‌کند که اگر پیروز شود، نخستین چیزی را که از خانه‌اش بیرون بیاید برای خدا قربانی کند. آنچه از خانه بیرون می‌آید، دختر خودش است. درباره سرنوشت دقیق دختر در تفاسیر و پژوهش‌های بعدی بحث شده، اما متن و بخش بزرگی از پژوهش‌های دانشگاهی، داستان را در پیوند با قربانی انسانی بررسی کرده‌اند.

و سپس، هزاران کیلومتر دورتر، در سنت ودایی هند، به داستان شونَه‌شِپَه می‌رسیم.

در «آیتریه برهمنه»، پادشاه هریشچَندره برای داشتن فرزند با وارونا پیمان می‌بندد که پسرش را قربانی کند. پسر، روهیتا، از این سرنوشت می‌گریزد و سرانجام شونَه‌شِپَه به‌عنوان قربانی جایگزین او می‌شود؛ اما پیش از کشته شدن، با دعا و سرود نجات می‌یابد. پژوهش‌های مربوط به این روایت حتی درباره اینکه آن را تا چه اندازه شاهدی تاریخی برای قربانی انسانی بدانیم، اختلاف نظر دارند؛ و همین احتیاط مهم است: روایت یک متن دینی، به‌تنهایی سند اثبات وقوع تاریخی یک قربانی نیست.

اما برای پرسش ما، حتی همین تفاوت‌ها هم جالب‌اند.
چون ما در چند نقطه متفاوت با عناصری نزدیک به هم روبه‌رو می‌شویم:

فرمان یا نذر

فرزند یا انسان بی‌گناه

قربانی

ترس از خشم نیروهای فراطبیعی

و گاهی جایگزین شدن انسان با حیوان یا قربانی دیگر.

آیا اینها یک داستان واحدند؟نه لزوماً شاید هم بله کسی چه می داند!  این دقیقاً همان جایی است که باید مراقب باشیم شباهت را با «اثبات رابطه» اشتباه نگیریم. اما پس این شباهت از کجا می‌آید؟

شاید انسان‌ها تجربه‌های مشترکی داشته‌اند
انسانِ کشاورز با خشکسالی روبه‌رو می‌شد.
با بیماری.
با مرگ.
با جنگ.
با طوفان.
با قحطی.
با تولد و مرگ فرزند.
با پدیده‌هایی که علتشان را نمی‌دانست.


در جهانی که رابطه علت و معلول هنوز برای انسان روشن نبود، شاید طبیعی بود که برای حادثه‌ای عظیم، عاملی ارادی و فراطبیعی تصور شود و سپس برای برقراری رابطه با آن نیرو، آیینی شکل بگیرد.اما این فقط یک احتمال است.

چون هنوز پرسش دیگری باقی می‌ماند:


چرا «دادن چیزی باارزش»؟
و چرا گاهی این چیز باارزش، انسان بود؟

شاید ذهن انسان در موقعیت‌های مشابه، به الگوهای مشابه می‌رسد.  انسان‌ها از هم دور بوده‌اند، اما بدن، ترس، مرگ، خانواده، گرسنگی، بیماری، تولد و طبیعت را تجربه می‌کردند.شاید بخشی از شباهت اسطوره‌ها از همین تجربه مشترک انسانی آمده باشد. در این صورت، لازم نیست فرض کنیم یک قوم حتماً داستانش را به قوم دیگری رسانده است.ممکن است دو جامعه بدون تماس با یکدیگر، در برابر مسئله‌ای مشابه، به ساختاری مشابه در روایت و آیین رسیده باشند.

اگر چنین باشد، ما با یک پرسش بسیار بزرگ‌تر روبه‌رو می‌شویم:
آیا ذهن انسان، در شرایط مشابه، الگوهای مشابهی تولید می‌کند؟
شاید پای انتقال فرهنگی در میان باشد
احتمال دیگر، تماس‌هایی است که امروز از فاصله آنها خبر نداریم.
مهاجرت.
جنگ.
تجارت.
کوچ اقوام.
ازدواج.
مسیرهای دریایی و زمینی.
و انتقال قصه‌ها از نسلی به نسل دیگر.

پس هر شباهتی را نمی‌توان «پیدایش مستقل» دانست.اما برعکس آن هم درست است:

صرف شباهت، دلیل کافی برای اثبات انتقال یک داستان از فرهنگی به فرهنگ دیگر نیست.برای چنین ادعایی باید شواهد تاریخی، زبانی، جغرافیایی و زمانی پیدا کنیم.پرسش و کنجکاوی ذهن من پر رنگ تر می شود شما چه طور؟ 

و یک احتمال عجیب‌تر؛ کهن‌الگو

اینجا همان جایی است که پای مفهوم «کهن‌الگو» به میان می‌آید. آیا ممکن است برخی الگوهای روایی آن‌قدر با ساختار ذهن انسان پیوند داشته باشند که در فرهنگ‌های مختلف دوباره و دوباره ظاهر شوند؟مفهوم «کهن‌الگو» در روان‌شناسی تحلیلی یونگ مطرح شد؛ اما باید مرز علم و فرضیه را حفظ کنیم. کهن‌الگو به معنای اثبات وجود یک حافظه ژنتیکیِ داستان‌ها نیست. علم امروز شواهدی ندارد که داستان مشخصی مانند «قربانی کردن فرزند» به شکل اطلاعات روایی از طریق ژن‌ها از نسلی به نسل دیگر منتقل شود.پس «حافظه ژنتیکی» اگر قرار است در این مجموعه مطرح شود، باید به‌عنوان یک پرسش تحقیقاتی و فرضیه‌ای بررسی شود، نه یک پاسخ آماده.

و همین مرز، اتفاقاً پرسش را جذاب‌تر می‌کند.


قربانی؛ یک فکت، نه پایان پرسش

امروز می‌دانیم که قربانی فقط در چند اسطوره معروف دیده نمی‌شود. شواهد باستان‌شناختی و انسان‌شناختی، وجود آیین‌های قربانی را در جوامع مختلف نشان داده‌اند؛ هم قربانی حیوانی و هم در برخی موارد قربانی انسانی. پژوهش باستان‌شناسی امروز تلاش می‌کند از روی استخوان‌ها، محل دفن، آثار جراحت، وضعیت بدن، منشأ جغرافیایی قربانی و شیوه برخورد با بقایا، درباره ماهیت این آیین‌ها اطلاعات به دست آورد.

حتی پژوهش‌های تطبیقی جدیدتر نیز کوشیده‌اند رابطه قربانی انسانی را با ساختار اجتماعی بررسی کنند. برای نمونه، مطالعه‌ای در سال ۲۰۱۶ با بررسی ۹۳ جامعه سنتی آسترونزیایی، فرضیه‌ای را آزمود که بر اساس آن قربانی انسانی می‌توانسته در تثبیت ساختارهای طبقاتی نقش داشته باشد. این نتیجه، یک توضیح درباره کارکرد اجتماعی قربانی است، نه پاسخ نهایی به این پرسش که انسان چرا در اصل به فکر قربانی کردن افتاد.


و این تفاوت بسیار مهم است.

ممکن است یک پژوهش توضیح دهد قربانی در یک جامعه چه کارکردی داشته است.اما پرسش ما یک قدم عقب‌تر ایستاده:


چرا ذهن انسان اصلاً «قربانی» را به‌عنوان یک راه‌حل قابل تصور کرد؟

شاید مهم‌ترین فکت، خودِ شباهت باشد

ما از ابراهیم و اسحاق به یونان و ایفیگنیا رسیدیم؛ از آنجا به یفتاح و دخترش؛ و بعد به هند و شونَه‌شِپَه.

اینها یک داستان واحد نیستند.
حتی پایانشان هم یکی نیست.
در یکی، قربانی متوقف می‌شود.
در دیگری، انسان با حیوان جایگزین می‌شود.
در دیگری، قربانی ظاهراً انجام می‌شود.
در داستانی دیگر، قربانی نجات پیدا می‌کند.
پس شاید چیزی که باید دنبالش بگردیم، «یک داستان مشترک» نباشد.
شاید باید دنبال یک الگوی مشترک در ذهن انسان بگردیم.
و پرسش هنوز همان است
چرا انسان‌هایی که کیلومترها از هم دور بودند، زبان هم را نمی‌دانستند، از وجود یکدیگر خبر نداشتند یا دست‌کم هیچ راه شناخته‌شده‌ای برای ارتباط مستقیم با یکدیگر نداشتند، گاهی به داستان‌ها و آیین‌هایی با ساختارهای شگفت‌آور شبیه رسیدند؟

آیا انسان‌ها در برابر ترس‌ها و ناشناخته‌های مشترک، پاسخ‌های مشابه می‌سازند؟

آیا ذهن انسان ساختارهایی دارد که داستان‌های مشابه را دوباره تولید می‌کند؟

آیا بخشی از این شباهت‌ها حاصل مهاجرت و انتقال فرهنگی است؟

آیا بعضی روایت‌ها از تجربه‌های واقعی بسیار دور به جا مانده‌اند و در طول زمان به اسطوره تبدیل شده‌اند؟

و اگر چنین است، چرا بعضی از این الگوها در فرهنگ‌های مختلف دوباره ظاهر می‌شوند؟


  • ما در این شماره هنوز پاسخ نمی‌دهیم.(من خودم هم پاسخی ندارم) 

فقط یک ردپا پیدا کرده‌ایم:

ردپای انسانی که در دورترین نقاط جهان، گاهی برای برقراری رابطه با جهان ناشناخته، برای دفع بلا، برای وفای به نذر، برای جلب رضایت نیروهای مقدس یا برای عبور از یک بحران، چیزی ارزشمند را پیشکش کرده است.

گاهی حیوان.گاهی محصول. گاهی ثروت و در برخی جوامع، حتی انسان.شاید مهم‌تر از خود قربانی، این باشد که چرا ذهن انسان به چنین ایده‌ای رسید.

آیا نیروهای برتر پاسخ مثبت دادند و قربانی را پذیرفتند و بده بستانی صورت گرفت که کار آنها را تایید کرد که تا امروز ادامه یافت؟ 

و شاید پاسخ این پرسش، نه فقط در تاریخ ادیان، که جایی عمیق‌تر، در تاریخ شکل‌گیری خودِ ذهن انسان پنهان شده باشد. «دو کتاب، یک پرسش» قرار نیست برای این راز پاسخ بسازد؛ قرار است هر بار یک تکه از آن را پیدا کند و دوباره همان پرسش را روبه‌روی شما بگذارد:

وقتی انسان‌ها همدیگر را نمی‌شناختند، چه چیزی در ذهنشان مشترک بود که به رفتار مشابه انجامید؟ آیا چیزی ذهن بشر را مدیریت می کند؟ 


ادامه دارد.

منابع و مسیر مطالعه


- Glenn M. Schwartz, “The Archaeological Study of Sacrifice,” Annual Review of Anthropology, Vol. 46, 2017, pp. 223–240.

- Genesis 22، روایت بستن و قربانی کردن اسحاق. متن باب ۲۲.

- Qur’an, Surah As-Saffat 37:100–111، روایت ابراهیم و قربانی فرزند؛ متن آیات و تفاوت آن با روایت پیدایش.

- John Riches, The Bible: A Very Short Introduction، بخش «Jewish and Christian readings of the Binding of Isaac»، Oxford University Press, 2021.

- Cambridge University Press، پژوهش درباره سنت روایی ایفیگنیا و منابع پیش از اوریپید.

- Johanna Stiebert, “The Sacrificed Daughter,” در Fathers and Daughters in the Hebrew Bible، Oxford University Press, 2013.

- Asko Parpola, “Human Sacrifice in India in Vedic Times and Before,” پژوهشی درباره سنت شونَه‌شِپَه و مسئله قربانی انسانی در هند ودایی.

- Joseph Watts et al., “Ritual human sacrifice promoted and sustained the evolution of stratified societies,” Nature, 532, 228–231, 2016.

کدخبر: 3759

نویسنده: فریبا کلاهی کارشناس مدیریت جهانگردی

منبع: پایگاه خبری آیین باور

تعداد بازدید: 197