چهارشنبه، 25 شهریور 1405 - 23:12

اساطیر هم‌داستان

از ایران تا جهان؛ داستان‌هایی که شبیه یکدیگرند

شباهت اسطوره‌های جهان اتفاقی کم‌اهمیت نیست.

آیین باور _گاهی کافی است داستانی بسیار کهن را از سرزمینی دور بخوانیم تا ناگهان چهره‌ای آشنا در برابرمان ظاهر شود؛ قهرمانی که ما را به یاد رستم می‌اندازد، جوانی که سرنوشتش سیاوش را به خاطر می‌آورد، یا روایتی که در آن، پدر و پسری بی‌آنکه یکدیگر را بشناسند، در برابر هم قرار می‌گیرند و ما بی‌اختیار به یاد رستم و سهراب می‌افتیم.

این شباهت‌ها همیشه به معنای یکسان بودن داستان‌ها نیست؛ حتی الزاماً به معنای داشتن یک ریشه مشترک نیز نیست. اما وقتی چنین نمونه‌هایی را در فرهنگ‌های دور از هم کنار یکدیگر می‌گذاریم، پرسشی بزرگ‌تر پیش روی ما قرار می‌گیرد:

چرا انسان‌ها در سرزمین‌های گوناگون، با فاصله‌های بسیار زیاد و در دوره‌های تاریخی متفاوت، بارها داستان‌هایی با مضمون‌هایی چنین نزدیک به یکدیگر آفریده‌اند؟

از همین پرسش، سفر ما در اسطوره‌های جهان آغاز می‌شود؛ سفری که در میان آن، گاهی داستانی از یونان، آلمان، هند، میان‌رودان یا سرزمینی دیگر، ما را به یاد یکی از چهره‌های آشنای اساطیر ایران می‌اندازد.

و گاهی نیز، به نتیجه‌ای دیگر می‌رسیم:
برای بعضی روایت‌های ایرانی، نمونه‌ای واقعاً نزدیک پیدا نمی‌کنیم.
شاید همین‌جا یکی از جذاب‌ترین بخش‌های داستان باشد.


داستانی که بلافاصله رستم و سهراب را به یاد می‌آورد


در میان نمونه‌های فراوان اساطیری و حماسی جهان، داستان هیلدبراند و هادوبراند در سنت ژرمنی از نزدیک‌ترین نمونه‌ها به داستان رستم و سهراب است.

هیلدبراندس‌لید، تنها اثر حماسی بازمانده از ادبیات آلمانیِ کهن در زبان آلمانیِ علیای قدیم، در نسخه‌ای که به سده نهم میلادی نسبت داده می‌شود باقی مانده است؛ اما خود داستان، مانند بسیاری از روایت‌های حماسی، احتمالاً پیشینه‌ای کهن‌تر از نسخه مکتوب دارد.

داستان چنین است: هیلدبراند، جنگجویی سالخورده، پس از سال‌ها دوری به سرزمین خود بازمی‌گردد. در برابر او جنگجویی جوان قرار می‌گیرد؛ هادوبراند. جوان، هیلدبراند را نمی‌شناسد و هیلدبراند درمی‌یابد که این جوان، پسر خود اوست.

اما زمان برای شناختن و در آغوش گرفتن باقی نمانده است.

آن دو در دو سوی میدان جنگ ایستاده‌اند.

و همین‌جا است که ذهن خواننده ایرانی به ناچار به سوی رستم و سهراب می‌رود.

در شاهنامه نیز سهراب، پسر رستم، پدر را نمی‌شناسد و رستم نیز در میدان نبرد نمی‌داند جوانی که برابر او ایستاده، پسر اوست. سرانجام رستم، سهراب را از پای درمی‌آورد و حقیقت هنگامی آشکار می‌شود که دیگر دیر شده است.

این شباهت چنان جدی است که پژوهشگران آن را در کنار نمونه‌های دیگری از همین الگوی روایی بررسی کرده‌اند.

اما یک نکته بسیار مهم وجود دارد:

شباهت داستان‌ها، به‌تنهایی، ثابت نمی‌کند که یکی از دیگری گرفته شده است.

ممکن است داستان‌ها از یک سنت بسیار کهن‌تر سرچشمه گرفته باشند؛ ممکن است در طول تاریخ میان فرهنگ‌ها جابه‌جا شده باشند؛ و ممکن است بخشی از این شباهت، حاصل تجربه‌های مشترک انسانی باشد.

در مورد داستان‌های ایرانی نیز مسئله پیچیده‌تر است. بخش‌هایی از سنت حماسی ایران بسیار پیش از شاهنامه فردوسی وجود داشته‌اند. منابع پژوهشی، ریشه‌های سنت حماسی ایران را در لایه‌هایی بسیار کهن‌تر، از سنت‌های ایرانی پیش از اسلام تا دوره‌های اوستایی، ساسانی و حتی لایه‌های پیش از اوستا دنبال می‌کنند. در عین حال، بسیاری از این روایت‌ها ابتدا به صورت شفاهی منتقل شده و بعدها در متون ثبت شده‌اند.

بنابراین وقتی تاریخ یک روایت را می‌نویسیم، باید میان تاریخ پیدایش یا رواج روایت و قدیمی‌ترین سند مکتوب باقی‌مانده از آن تفاوت بگذاریم.

این تفاوت برای اساطیر ایران اهمیت ویژه‌ای دارد.


اسطوره‌ها پیش از آنکه نوشته شوند، زندگی می‌کردند


شاهنامه فردوسی در حدود سال ۱۰۱۰ میلادی به پایان رسید؛ اما داستان‌هایی که فردوسی در آن گرد آورد، قرن‌ها پیش از او در حافظه و روایت ایرانی حضور داشتند.

پژوهش‌های ایران‌شناسی نشان می‌دهد که در ایران باستان، مجموعه‌ای از سنت‌های روایی و پهلوانی وجود داشته که بعدها در متون مختلف بازتاب یافته است. اوستا بخشی از نام‌ها و داستان‌های پهلوانان و شخصیت‌هایی را که بعدها در شاهنامه می‌بینیم در خود حفظ کرده است؛ از جمله جمشید، فریدون، گرشاسپ، افراسیاب و کیخسرو.

در پایان دوره ساسانی نیز احتمالاً خدای‌نامه، مجموعه‌ای منثور از سنت‌های تاریخی و افسانه‌ای ایران، تدوین شده بود؛ اما این کتاب، خودِ شاهنامه نبود و شعر حماسی واحدی نیز به شمار نمی‌رفت. بعدها سنت‌های نوشتاری گوناگون در شکل‌گیری روایت‌هایی که فردوسی به نظم کشید نقش داشتند.

از این رو، اگر یک روایت ایرانی در قرن دهم یا یازدهم میلادی در یک متن ثبت شده باشد، نمی‌توان نتیجه گرفت که همان زمان پدید آمده است.

تاریخ نوشته شدن یک اسطوره، لزوماً تاریخ تولد آن اسطوره نیست.


وقتی سیاوش را در آینه داستان‌های جهان می‌بینیم


سیاوش نیز از آن شخصیت‌هایی است که در میان روایت‌های جهان، داستان‌هایی با عناصر مشابه دارد؛ جوانی پاک و بی‌گناه، گرفتار تهمت، قدرت و بی‌عدالتی می‌شود و سرنوشتش به تراژدی می‌انجامد.

اما اینجا شباهت به اندازه رستم و سهراب مستقیم نیست.

داستان سیاوش را نمی‌توان صرفاً با پیدا کردن جوانی بی‌گناه در یک فرهنگ دیگر، «معادل» کرد. آنچه اهمیت دارد، دیدن یک الگوی بزرگ‌تر است: بی‌گناهی در برابر قدرت، تهمت، آزمون، تبعید، قربانی شدن و بازماندن نام قهرمان.

در فرهنگ‌های مختلف، چنین روایت‌هایی بارها پدید آمده‌اند؛ اما هر فرهنگ آنها را به شیوه خود معنا کرده است.

این همان نکته‌ای است که مقایسه اسطوره‌ها را از یک مسابقه ساده برای پیدا کردن «چه کسی شبیه چه کسی است» فراتر می‌برد.


رستم، هرکول و دیگر پهلوانان جهان


وقتی داستان‌های رستم را در کنار پهلوانان بزرگ جهان قرار می‌دهیم، شباهت‌های دیگری نیز پدیدار می‌شود.

رستم قهرمانی است که با نیروهای خارق‌العاده، دشمنان نیرومند، دیوان و آزمون‌های دشوار روبه‌رو می‌شود.

در یونان باستان، هرکول نیز قهرمانی است که مجموعه‌ای از آزمون‌های دشوار را پشت سر می‌گذارد.

اما اینجا دیگر با یک داستان واحد روبه‌رو نیستیم.

شباهت در الگوی قهرمان و آزمون است، نه در یک روایت مشخص.

از همین رو، بهتر است نگوییم «رستم همان هرکول ایرانی است» یا برعکس.

این دو، در دو جهان فرهنگی متفاوت شکل گرفته‌اند و هرکدام ویژگی‌هایی دارند که بدون شناخت همان فرهنگ، معنای کامل خود را از دست می‌دهند.


و بعد به آرش می‌رسیم


شاید در میان شخصیت‌های ایرانی، آرش یکی از جذاب‌ترین آزمون‌ها برای این مقایسه باشد.

زیرا در داستان آرش، تیراندازی تنها یک مهارت قهرمانانه نیست.

مسئله، سرنوشت سرزمین است.

در روایت‌های مربوط به آرش، تیر او مرز ایران و توران را تعیین می‌کند و جان خود آرش با این پرتاب گره می‌خورد. با این حال، روایت آرش در منابع ایرانی یکدست و یکسان باقی نمانده و در دوره‌های مختلف به شکل‌های متفاوت نقل شده است. نام و شخصیت او در منابع کهن ایرانی ریشه دارد، اما داستان مفصل آرش تا دوره‌های بعدی به شکل گسترده و منسجم باقی نمانده است.

پس درباره آرش باید با احتیاط بیشتری سخن گفت.
ما در جست‌وجوی داستان‌های جهان می‌گردیم تا ببینیم آیا روایتی وجود دارد که در آن، قهرمانی با پرتاب تیر، سرنوشت مرز یک سرزمین را تعیین کند و خود نیز بهای این نجات را بپردازد.
اگر چنین داستانی پیدا نشود، نباید برای کامل شدن فهرست، نمونه‌ای کم‌وبیش مشابه را به زور کنار آرش قرار دهیم.
شاید آرش از آن داستان‌هایی باشد که هنگام مقایسه، نه یک همتای جهانی، که ویژگی یگانه یک روایت ایرانی را به ما نشان می‌دهد.
و این خود، یافته‌ای ارزشمند است.


چند اسطوره در جهان شبیه یکدیگرند؟


اینجا یک نکته آماری جالب وجود دارد.

در مطالعات اسطوره و فولکلور، چیزی به نام «تعداد کل اسطوره‌های جهان» وجود ندارد که بتوان یک رقم نهایی و علمی برای آن اعلام کرد. فرهنگ‌های شفاهی بی‌شماری از میان رفته‌اند، بسیاری از روایت‌ها نسخه‌های متعدد دارند و مرز میان اسطوره، افسانه، حماسه، قصه و روایت دینی همیشه یکسان تعریف نشده است.

اما پژوهشگران برای مقایسه روایت‌های جهان، به جای شمردن «تعداد اسطوره‌ها»، موتیف‌ها را دسته‌بندی کرده‌اند.

یکی از مهم‌ترین این کارها، Motif-Index of Folk-Literature اثر استیث تامپسون است که در شش جلد در فاصله ۱۹۵۵ تا ۱۹۵۸ منتشر شد. این نمایه، عناصر تکرارشونده روایت‌ها را در فرهنگ‌های مختلف طبقه‌بندی می‌کند و امروزه بیش از ۴۶ هزار موتیف در نسخه‌های نمایه‌شده آن قابل جست‌وجو است.

این عدد به معنای وجود ۴۶ هزار اسطوره مشابه نیست.

برعکس، معنای مهم‌ترش این است که داستان‌های بی‌شمار جهان از تعداد بسیار زیادی عنصر روایی تکرارشونده ساخته شده‌اند؛ از آفرینش جهان و خدایان و قهرمانان فرهنگی گرفته تا مرگ، جهان مردگان، جادو، آزمون، سرنوشت، پاداش و مجازات و دگرگونی. ساختار این نمایه از «آفریننده» و «خدایان» و «آفرینش» تا «جهان مردگان»، «جادو»، «آزمون»، «سرنوشت» و «پاداش و مجازات» را دربرمی‌گیرد.

پس اگر بخواهیم آماری و در عین حال علمی سخن بگوییم، بهتر است بگوییم:

هزاران روایت از فرهنگ‌های مختلف، ده‌ها هزار عنصر و موتیف روایی مشترک یا تکرارشونده را در خود جای داده‌اند؛ اما این اشتراک الزاماً به معنای ریشه مشترک همه آنها نیست.


بشر بیش از همه درباره چه چیزهایی اسطوره ساخته است؟


اگر بخواهیم از میان انبوه این روایت‌ها یک گام عقب‌تر برویم، با موضوعاتی روبه‌رو می‌شویم که بارها و بارها در فرهنگ‌های مختلف بازگشته‌اند.

با تکیه بر طبقه‌بندی‌های تطبیقی اسطوره و فولکلور، می‌توان مهم‌ترین حوزه‌ها را ــ نه به عنوان یک رتبه‌بندی ریاضی قطعی، بلکه به عنوان پرتکرارترین خانواده‌های مضمونی ــ چنین مرتب کرد:

۱. آفرینش و پیدایش جهان و انسان

اینکه جهان از کجا آمد، انسان چگونه پدیدار شد و نظم جهان چگونه شکل گرفت.

۲. مرگ، جهان پس از مرگ و بازگشت

یکی از بنیادی‌ترین پرسش‌های بشر: مرگ چیست و آیا پایان زندگی است؟

۳. قهرمان و آزمون

قهرمانی که از خانه یا جامعه خود جدا می‌شود، با نیروهای خطرناک روبه‌رو می‌شود و پس از عبور از آزمون، دگرگون بازمی‌گردد.

۴. نابودی، سیلاب و پایان یک جهان

از روایت‌های سیلاب بزرگ تا داستان‌هایی درباره نابودی نسل یا جهانی که باید دوباره از نو ساخته شود.

۵. نظم و آشوب؛ خیر و شر

نبرد میان نیروهایی که نظم جهان یا جامعه را تهدید می‌کنند و نیروهایی که می‌کوشند آن را حفظ کنند.

۶. سرنوشت، تقدیر و اختیار انسان

آیا انسان سرنوشت خود را می‌سازد یا از پیش برای او نوشته شده است؟

۷. قدرت، پادشاهی و مشروعیت

چرا یک نفر فرمانرواست؟ پادشاه خوب چه ویژگی دارد و چه زمانی قدرت او فرو می‌ریزد؟

۸. عشق، خانواده، خیانت و فقدان

روابط انسانی نیز از نخستین موضوعاتی هستند که به داستان‌های ماندگار تبدیل شده‌اند؛ از عشق و جدایی گرفته تا حسادت، خیانت و مرگ عزیزان.

۹. فداکاری و نجات جمع

قهرمانی که برای خانواده، مردم، سرزمین یا جهان از خود می‌گذرد.

۱۰. دسترسی انسان به جهان ناشناخته

سفر به جهان مردگان، دیدار با خدایان، هیولاها، ارواح و نیروهایی که فراتر از تجربه روزمره انسان قرار دارند.

این فهرست را نباید «جدول آماری قطعی» دانست؛ زیرا هنوز یک پایگاه جهانی واحد که تمام اسطوره‌های شناخته‌شده بشر را در یک جامعه آماری قرار دهد و فراوانی هر موضوع را به درصد اعلام کند، وجود ندارد. آنچه می‌توان با اطمینان گفت، تکرار گسترده همین خانواده‌های مضمونی در نظام‌های طبقه‌بندی تطبیقی است.


پرسش بزرگ‌تر از شباهت اسطوره‌ها


شاید پس از خواندن این داستان‌ها، مهم‌ترین پرسش دیگر این نباشد که:

«کدام اسطوره ایرانی شبیه کدام اسطوره جهان است؟»

پرسش مهم‌تر این است:

چرا انسان‌ها، در زمان‌ها و سرزمین‌های بسیار دور از یکدیگر، این‌همه دغدغه مشترک داشته‌اند؟

چرا انسان هزاران سال پیش همان‌قدر که امروز، از مرگ می‌ترسید؟

چرا آرزوی جاودانگی داشت؟

چرا عدالت می‌خواست؟

چرا قهرمان می‌ساخت؟

چرا خیانت برایش دردناک بود؟

چرا برای نجات سرزمین، خانواده یا مردم، قهرمانی را می‌ستود که حاضر بود از جان خود بگذرد؟

چرا در جایی داستان پدری را ساخت که ناخواسته پسرش را می‌کشد و در جایی دیگر جوانی را که قربانی تهمت می‌شود؟

و چرا در سرزمینی مانند ایران، داستانی چون آرش پدید آمد که در آن، مرز یک سرزمین با جان یک انسان پیوند می‌خورد؟

شاید اسطوره‌ها، پیش از آنکه روایت خدایان و قهرمانان باشند، روایت انسان از خودش بوده‌اند؛ از ترس‌هایش، آرزوهایش، ناتوانی‌هایش، رؤیاهایش و تصویری که از عدالت و جهان مطلوب در ذهن داشته است.

و اگر چنین باشد، شباهت اسطوره‌های جهان اتفاقی کم‌اهمیت نیست.

این شباهت‌ها به ما یادآوری می‌کنند که بشر، از نخستین روزهای شکل‌گیری جوامع انسانی، با وجود تفاوت زبان، سرزمین و آیین، دغدغه‌ها و آرمان‌های مشترک بسیاری داشته است.

اما شاید درست در همین نقطه، پرسشی دیگر و بسیار بزرگ‌تر آغاز شود:
اگر انسان‌های دور از هم، در نخستین دوره‌های تاریخ، چنین دغدغه‌ها، ترس‌ها، آرمان‌ها و حتی رؤیاهای مشترکی داشتند، از چه زمانی و چرا این همه فاصله، ستیز، دگراندیشی و «دیگری‌سازی» میان انسان‌ها شکل گرفت؟

شاید شناخت اسطوره‌های جهان فقط مطالعه گذشته نباشد.

شاید نگاهی به گذشته باشد برای فهم این پرسش که چگونه انسانِ مشترک، به انسان‌های «ما» و «آنها» تقسیم شد.


کدخبر: 3750

نویسنده: فریبا کلاهی کارشناس مدیریت جهانگردی

منبع: پایگاه خبری آیین باور

تعداد بازدید: 324