خانه / آخرین نوشته ها / کندلوس از رویا تا واقعیت: عدم تخصص یا فریب گردشگران؟

کندلوس از رویا تا واقعیت: عدم تخصص یا فریب گردشگران؟

آیین باور-کندلوس از رویا تا واقعیت، نامیست که پس از یک روز گردشگری در این روستای زیبای چهار هزار ساله برآن گذاشته ام . یک روز تجربه  که بین بهشتی برای گردشگران و فریب تبلیغات غوطه ور شدم.

به عنوان کارشناس مدیریت جهانگردی و گردشگری ، رفتن به روستای #کندلوس از توابع بخش کجور ، در فاصله ۷۵ کیلومتری جنوب شرقی نوشهردر محدوده ای کوهستانی و در یکی از دره های زیبای رشته کوه های البرز آرزویی بود که دست یافتنی نمی شد. مدتها بود برای رفتن به این بهشت زیبا که در تصاویر و تبلیغات دیده بودم لحظه شماری می کردم . امروز پس از دیدنش می دانم چیز زیادی از دست نداده ام .

این را نمی گویم که از دیدار این روستا نا امیدتان کنم اما فرق است بین تبلیغات کاذب و فریب گردشگران تا لذتی که می شود ازگردشگری روستایی نصیبت شود.

بازدید یک روزه در پیچ و واپیچ های طبیعی زیبا که دریغ نابودی جنگلهای مازندران را هر لحظه بر لب ها می آورد،دیدن ویلاهای زشت و معماری غیربومی پولدارهای نابودگر ، عدم تابلو گذاری های مناسب و امکانات رفاهی و امنیتی تا رسیدن به موزه کندلوس و روستا تمام مسیر تو را همراهی می کند.

اگر به ابیانه رفته ودغدغه میراث این سرزمین را داشته باشی می دانی چه می گویم . ابیانه تاریخی نابود شده که تنها یک ماکت به مثال شهرک سینمایی غزالی روبه روی چشمانت است و مردمانی کارمند گونه با توافق میراث فرهنگی پیش چشمانت رژه می روند و با لباس هایی که پارچه اش از چین وارد شده نقش مردمان روستای زنده را برایت بازی می کنند.

در یکی از پیچ های نزدیک روستا از مردی خوشرو و محلی آدرس روستا را پرسیدم با تاکید سوال کرد روستا یا موزه ؟

گفتم: روستای تاریخی بافت قدیمی .

گفت: موزه سمت راست و جدید ساخت است قبلا شالیزار  بود روستا بود زندگی ما بود حالا اما ….

به کوچه ای سنگفرش شده رسیدیم برای پارک در خیابان قبضی ۳۰۰۰ تومانی پرداختیم وارد پارک رستورانی شدیم که همه چیزش جدید و مصنوعی بود از درب پشتی وارد کوچه ای شدیم که موزه در آن بود ۵۰۰۰ تومان ورودی پرداختیم و بنایی پلکانی که معلوم بود هویتش دست کاری شده پیش رویمان قرار گرفت برای وارد شدن به خانه ای که موزه شده بود کفش هایمان را درآوردیم .

در توضیح سایت موزه #کندلوس خوانده بودم :حاصل رویای کودکی روستایی است که یکباره دست از بازیهای کودکانه بر داشته و آواره دشت و کوه و صحرا می شود تا در روستاهای کجور مازندران خانه به خانه به دنبال اشیاء فرهنگی و تاریخی آن دیار باشد.

او با معاوضه قند وچای و سیگار،قباله ها،اسناد،سکه،سفال جمع اوری کرده و آنها را از دید خانواده پنهان می کرد.او امروز دکتر علی اصغر جهانگیری استاد دانشگاه است .کاری ارزشمند انجام داده و برای این کار باید از او سپاس گزار بود . ما آنچه در موزه کندلوس می بینی معرفی موفق برای فرهنگ این روستا و تاریخ این مردم نیست بیشتر چیزهایی است که شاهان و همراهان آورده اند و نه آنچه در هزاره سوم پیش از میلاد تا کنون این روستا را در تاریخ زنده نگاه داشته .

از سوی دیگر وقتی شنیدم راهنمایی برای توضیح آثار نخواهیم داشت و یک نوار ضبط شده مطالبی را خواهد گفت علاقمند شدم تا این سیستم هوشمند را امتحان کنم . وارد اتاقی شدیم و نواری به قدمت و کیفیت صفحه گرامافون های تاریخی زبان به سخن گشود. نوستالژیک بود بوی تاریخ می داد بی کیفیت و برخی جا ها نا مفهوم بود .توضیحانی درباب محتویات ویترین های شیشه ای داخل تک تک اتاق بود اما هر گز متوجه نمی شدی از کدام سمت اتاق باید شروع کنی توضیحات از کجا شروع می شوند. با سرعتی تند و گذرا از روی اشیا می گذشت و اگر مایل بودی کمی بیشتر در آن تامل و تعمق کنی توضیحات ویترین دیگر را از دست می دادی .

سیر تکامل یک شیئی مانند قیچی بسیار جذاب بود اما کاش ترتیب شماره گذاری آنها بیننده را به سیر رشد و کاربرد آن شیئی هدایت می کردو باقی قطعات مانند قفل و . … هم به همین منوال بود.

موزه ای دوست داشتنی اما تقریبا غیر بومی ، جذاب اما فاقد شیوه توضیحی مناسب و بروشور .اگر چه اینها از تلاش ارزنده یک فرد حقیقی برای ایجاد موزه ای گرانبها نمی کاهد .

برای دیدن روستایی با قدمت چهار هزار سال بی قرار بودم . از در موزه که خارج شدیم مغازه ای توجهم را جلب کردبه نظر نمی رسید صنایع دستی محلی داشته باشد اما شانس خود را امتحان کردیم تا یادگاری از این منطقه با خود ببریم.بانویی با خوشرویی مارا پذیرفت مجسمه و تابلوهایی دست ساز و ماشینی ایرانی و خارجی دور تا دور مغازه چیده شده بود . آرش کمانگیر هم بود . پرسیدم آرش که مال این منطقه نیست درست است؟

گفت: “بله متعلق به آمل است اما من دوست داشم آرش هم اینجا باشد.” داخل پارک هم مجسمه آرش کمانگیر را دیده بودم . گویا البرز نشینان با او قرابتی دارند تفکیک ناپذیر. وقتی درباره چیزی محلی و ویژه پرسیدیم تابلوی “مینا و پلنگ” را نشانمان داد .تصویر دخترکی جوان و یک پلنگ که سرش را روی پای مینا گذاشته است .

جالب بود تا کنون این داستان را نشنیده بودم . خانم عسگری فروشنده مغازه وقتی علاقه و اشتیاق مارا دید با آب و تاب فراوان و شوقی شیرین داستان دخترکی را تعریف کرد که چشمانی سرخ و آوازی آسمانی داشت . روزی در جنگل پلنگی عاشق صدای آواز او می شود. این عشق دوسویه می شود و پلنگ به عنوان عضو خانواده مینا با او به خانه می آید. مینا خانواده ای ندارد مردم از پلنگ می ترسند.پلنگ با او زندگی می کند و در ازای مهر و آوازش برای او از جنگل شکار می آورد و  عاقبت هم روزی در یک عروسی با شلیک تفنگ اهالی پلنگ زخمی می شود و به سمت جنگل فرار می کند مینا هم در پی او می رود و هرگز برنمی گردد.

آنقدر این داستان جذاب با جزئیات تعریف شد که برای نویسنده های اهل تئاتر و سینمایی چون ما مجذوب کننده و منبع الهام بخشی برای نوشتن یک درام شد. این میراث ناملموس مردم کندلوس بیش از هر شیئ تاریخی مارا با خود به تاریخ و فرهنگ این مردم پرواز داد .

پرسیدم این داستان افسانه است یا منبعی از تاریخ و واقعیت دارد ؟

خانم عسگری گفت: حقیقتی است که همه مردم از آن آگاهند خانه اش هم درون روستاست . برای دیدن خانه مینا سر از پا نمی شناختم . پرسیدم راستی کندلوس یعنی چی ؟

پاسخ داد: اهالی اینجا را به عنوان “میخ سازی می شناسند” کسی اینجارا #کندلوس نمی گوید . اصلش هم کنده گوش بوده است که داستان جالبی دارد. وقتی یکی از محلی ها گوش ایستاده بود و تو محل حرفهای ناصرالدین شاه را که برای ییلاق به این منطقه اومده بود لو رفت ،شاه گوشش را برید وگفت به اهالی بگو عاقبت فضولی چیست . کنده گوش نامی شد برای این روستا که بعدها کنده هوش گفتن و بعدها هم دکتر جهانگیری برای جذابتر شدنش محل را #کندلوس نامید.

داشتیم از مغازه بیرون می آمدیم که خانم عسگری گفت: “راستی خونه مینا داخل روستاست یک تهرانی از میراث خرید و تعمیرش کرد . عکس بگیرید برای منم بفرستید . می خوام سفارش بدم تابلو اش را برایم بسازند.”

راه افتادیم به سمت محله .خانه هایی کاه گلی با سقف هایی که شیروانی چوبی بسیار قدیمی داشتند توجه را جلب می کرد. چوبهایی مستحکم که در رطوبت و برف و باران مقاوم بودند.کاه گلها نو بود . لابه لای خانه های محله ای که بی شباهت به ماسوله نیست تیرآهن و ویلا و سیمان ،قد بلند می کنند تا مثل تمام بی کفایتی ها و بی سلیقگی های مسئولین حفظ هویت وتاریخ میراث وگردشگری این دیار، از صفحه واقعیت پاک شوند.

بانوی مسن و خوش رویی پاسخ سلامم را به گرمی داد آدرس خانه مینا را پرسیدم با دست دیواری را نشان داد که علامت گذاری شده بود و مسیر خانه مینا را به گردشگران نشان می داد . پرسیدیدم شما خودتان داستان مینا را باور دارید؟ کسی از نسلهای شما مینا را دیده است ؟

با لهجه کمرنگی از  مازندرانی گفت: پدرم تعریف می کرد اما پدربزرگم مینا را دیده بود. شوهر کرده بود . خوشگل و خوش صدا بود . شوهرش خیانت کرد و رفت میناخانواده ای نداشت . بچه هم نداشت تنها بود. پلنگ همه کس مینا بود.

کوچه سنگ فرش و نوساز بود خانه هم نو شده بود مثل همان ماکت سینمایی ابیانه !حس تاریخی را انتقال نمی داد و جز شیروانی اش هویت خود را حفظ نکرده بود. با گچ روی دیوار نقاشی اش را کشیده بودند .  نوشته بودند خانه مینا و پلنگ .

تابلویی هم از طرف میراث فرهنگی مازندران روی دیوار نصب شده بود . خانه خصوصی بود و نمی شد داخل آن شویم . صاحبخانه هم نبود که در را برایمان باز کند. روبه روی خانه مینا ساخت و ساز می کردند . چندتا عکس انداختم و افسوس خوردم و بازگشت به سمت روستا…جوی پر آب و زلالی در حال گذر بود در گرمای آن ساعت روز دلچسب بود پایم را درون آب سرد فرو بردم و برای روستا گردی راهی شدیم .

در را ه همان خانم مسن را دیدیم .درباره ساخت و سازها پرسیدم و اینکه از این وضعیت راضی هست یانه . گفت:

متاسفانه جوانها فقط پول را می شناسند. روستای ما خیلی قشنگ بود . زندگی قدیمها خیلی سخت بود الان گاز و آب لوله کشی داریم اما چه کنیم ویلا سازی روستا را خراب می کند.

گفتم آب این جوب تمیزه ؟ از کجا میاد؟ گفت نه عزیزم فاضلابه ! حالم بد شد .

گفت: اصلش از کوه میاد اما حالا دیگه خونه ها حموم دارن و فاضلاب هاشون به این جوب می ریزه . گفتم من پامو شستم ..

خندید : خیلی هم کثیف نیست .

سربالایی روستا را بازگشتیم تا رستوران کندلوس را هم که تبلیغاتش گوش فلک را کر کرده امتحان کنیم . از اینکه فقط یک جور غذای محلی به نام واریشص داشت دلخور شدم . این همه راه برای خوردن جوجه کباب و کوبیده نرفته بودم .

گرانترین غدایشان یک کبابی بود که نداشتند و دومین منو ، کباب گوساله مخصوص بود، سفارش دادیم با دوغ و ترشی محلی .یک غذای محلی که با عدس و اسفناج هم بود گفتم بیاورد.

۴۰دقیقه منتظر ماندیم تا سرویس را برایمان بیاورند. به جای ترشی شور آوردند که اعتراض کردم . گفتند نداشتیم جایگزین کردیم . از روی میز برداشت و برد.

دوغش فقط رنگی از دوغ بود و هیچ طعمی از آن احساس نمیشد . غدای محلی نانی آوردندبدون نان و گفتند: نداریم!

بعد کباب اصلی آمد که برای خوردنش قاشق استیلمان کج شد! واقعا ناراحت بودم . چه طور این همه گردشگر به این مکان آمده و در حیاط ناهار دست پخت خود را می خوردند و ما در رستورانی نشسته بودیم که مطابق استاندارد های رستوران داری و گردشگر پذیری مدیریت نمی شد ،اصول خدمات را نمی دانست و …

اعتراض کردیم زیرا به عنوان کارشناس نمی خواستم مدیون گردشگرانی شوم که نداسته با این صحنه مواجه می شوند. سه بار صدایشان کردم و مویی را که در خورشت محلی بود نشانشان دادم . پسرک جوان مو را در هوا گرفته و با دست کش و قوس می داد می گفت: این مو نیست .

گفتم چرا به مسافران دیگر نشان نمی دهید نظرشان را بدانید؟ سکوت کرد.
قاشق کج شده استیل را نشان دادم که چند مگس چاق روی آن نشسته بودند، وقتی درباره کیفیت و کمیت بد غذای گران قیمتی که بدون دورچین ،با تاخیر روی میزآمده ،اما قابل خوردن نبود گفت: سفارش خودتان است .

هیچ چیز از اصول میزبانی یک رستوران نمی داستند. پسر و دخترجوان وبی حوصله ای که یک رستوران به دستشان سپرده شده بود. گفتم غذای دیگری برامون بیارین لطفا یک سیخ جوجه بدون برج و با همان بی سلیقگی آوردند ما همه که از اشتها افتاده بودیم در حالی از سر میز بلند شدیم که گرسنه بودیم . خاطره بدی را تجربه و میز کامل را حساب کرده بودیم.

با تذکر و یادآوری اینکه این رفتار شما برای آبرو و صنعت گردشگری روستای خودتان خوب نیست و سکوت آنها کندلوس را ترک کردیم.

در این فکر بودم آیا سفری به این طولانی برای دیدن روستایی در حال تخریب که غمنامه تکراری همه زیبایی های ایران عزیز است و عدم امکان تجربه غذای محلی که بخش اصلی سفر به ویژه روستا گردی است ،ارزشش را داشت؟ سوغاتی در روستا ندیدم . شغلی ایجاد نشده بود. پول مسافران به جیب موزه و رستوران می رود. نابودی طبیعت و زباله سازی اش مال روستائیان و محلی هاست.پس این همه تبلیغ برای چه کسی سود دارد؟

مردم روستا بسیار عزیز و خوش برخورد بودند. یک داستان محلی عجیب و اثر گذار شنیده بودم . سپاسگزار بودم اما آنچه باید اتفاق بیفتد سفر نامه هاییست که مسافران آینده را هشیار می کند .  تجارب را انتقال می دهد. شاید به گوش مسئولین برسد و نگاهی حرفه ای همگام با رعایت حقوق مسافر و محلی ها به مقوله گردشگری به ویژه بخش روستایی داشته باشند.

“#میخ سازی “یا روستای #کندلوس با بافت مسکونی متراکم ، در شیب ملایم دامنه کوه،کوچه های پیچ در پیچ و سنگفرش ،خانه های قدیمی ، بیشتر در دو طبقه با سقفی شیروانی و پوشش لت کوبی یا سفالی ،دیوارهای نوساز کاه گلی ، ایوان های کوچک ، پنجره های چوبی و معماری ساده ، زیبای رو به تخریب است . مصالح به کار رفته در بناهای قدیمی شامل سنگ ، گل ، خشت و چوب است، اما در ساخت خانه های جدید ، از مصالح سیمان ، گچ ، آجر،بلوک و تیرآهن نیز استفاده می شود . سرشماری سال ۱۳۸۵ ، جمعیت این روستا را ۲۵۰۰ نفر برآوردکرده است که بعید به نظر می رسد دائمی باشند.

 

فریبا کلاهی

درباره‌ی فریبا کلاهی

روزنامه نگار و مدیر مسئول پایگاه خبری آیین باور

همچنین ببینید

میلاد امام موسی کاظم(ع) مبارک باد

آفرینش، سوره ای از مهر اوبر لب هستی، تبسّم کاظم است مُصحف اخلاص و قاموس …

مسجد پیرزن / عجیب ترین مسجد ایران و جهان

چندى پیش در میانه صحن کبیر گوهرشاد، محوطه مربع مستطیلى بود از سنگ، با نرده …

۴ نظر

  1. کمال سر محبت ببین نه نقص گناه
    که هر که بی هنر افتد نظر به عیب کند. حافظ

  2. شب پره گر وصل افتاب نخواهد

    رونق بازار افتاب نکاهد

دیدگاهتان را بنویسید