به بهانه بزرگداشت مولانا
مولانا؛ مردی که جهان را در رقص میدید
شاعر یا فیزیکدان، کوانتوم در شعر مولانا یادداشت /فریبا کلاهی
آیین باور _ اگر قرار باشد امروز مولانا را دوباره بخوانیم، شاید بهتر باشد این بار فقط سراغ «عشق» نرویم. سالهاست غزلیات و مثنوی هایش را مزمزه می کنم و هربار طعمی جدید. پنجره ای جدید. کشفی تازه. میان انبوه سخنانی که درباره مولانا گفته شده است،مایلم دیدگاه و نظری را که چندی است پیرامون ذهن و اندیشه وی بدست آورده ام با شما در میان بگذارم. از نظر من در اشعار او یک ویژگی شگفتانگیز کمتر دیده شده است: مولانا جهان را ایستا نمیدید.
برای او، هستی چیزی شبیه یک مجموعه از اشیای خاموش و جدا از هم نبود؛ جهان، سراسر حرکت بود؛ نور بود، چرخش بود، زایش بود و رقص و اینجاست که یکی از ابیات دیوان شمس ناگهان برای انسان امروز رنگ دیگری پیدا میکند:
«هر ذره پر از فغان و نالهست
اما چه کند زبان ندارد
رقص است زبان ذره زیرا
جز رقص دگر بیان ندارد»
مولانا اینجا یک مقاله فیزیک نمینویسد. از «ذره» نیز همان معنای فیزیکی امروز را مراد نمیکند. او در زبان عرفان، جهان را جاندار و گویا میبیند؛ جهانی که حتی ذرهاش نیز از حرکت و هستی خالی نیست. این ابیات در غزل ۶۹۸ دیوان شمس آمدهاند.
اما شگفتی زمانی بیشتر میشود که بدانیم این تصویر در شعر مولانا یک استعاره منفرد نیست.
جای دیگری میگوید:
«شد حامله هر ذره از تابش روی او
هر ذره از آن لذت صد ذره همیزاید»
و جای دیگر:
«چون ذره به رقص اندرآییم
خورشید تو را مسخر آییم»
و باز در شعری دیگر، از «خورشید» و «ذره» و رقص آنها در کنار یکدیگر سخن میگوید.
این تکرار مهم است.
مولانا تنها شاعری نیست که از ذره استفاده کرده؛ اما در جهان شعری او، ذره کوچکترین نشانه سکون نیست؛ نشانه حرکت است.
امروز، قرنها پس از مولانا، فیزیک جدید جهانی را پیش روی ما گذاشته که تصویر ساده و روزمره ما از «ماده» در آن دیگر کافی نیست. در فیزیک ذرات، آنچه ما «ذره» مینامیم با میدانهای بنیادی و برانگیختگی آنها توضیح داده میشود؛ کوارکها بخشی از ساختار بنیادی مادهاند و هیگز بوزون نیز به برانگیختگی میدان هیگز مربوط است.
از اینجا میتوان پرسشی را مطرح کرد؛ نه به عنوان یک ادعای علمی، بلکه به عنوان یک شگفتی انسانی:
چرا شاعری در قرن هفتم هجری، وقتی میخواهد زبان هستی را توصیف کند، به «رقص ذره» میرسد؟
آیا این فقط یک تصویر شاعرانه است؟
قطعاً بخشی از آن چنین است.
اما آیا ممکن است شهود شاعرانه گاهی به لایههایی از واقعیت نزدیک شود که زبان علمی، قرنها بعد، آنها را با ابزار دیگری صورتبندی کند؟
اینجا همان جایی است که باید میان علم و شعر فاصله را حفظ کرد، اما گفتوگوی میانشان را هم از دست نداد.
مولانا نه کوارک میشناخت، نه میدان هیگز، نه مکانیک کوانتومی و نه ابزار آزمایشگاهی برای مشاهده جهان زیراتمی. بنابراین نمیتوان شعر او را «کشف علمی» یا «پیشبینی فیزیک جدید» نامید.
اما میتوان چیز دیگری گفت:
علم و شهود، گاهی از دو جاده متفاوت به یک پرسش بزرگ نزدیک میشوند: جهان در بنیاد خود چیست؟
این پرسش برای مولانا، پرسشی صرفاً مادی نبود. او در پی رابطه میان جزء و کل، ظاهر و باطن، انسان و جهان، و سرانجام «یکی» و «بسیار» بود.
پژوهشهای دانشگاهی درباره اندیشه مولانا نیز نشان میدهند که کیهانشناسی در آثار او موضوعی حاشیهای نیست. او درباره نسبت عالم کبیر و عالم صغیر، زمان، مکان، علیت، آفرینش و تحول آگاهی سخن میگوید و جهان را همچون آینهای برای شناخت حقیقت میبیند.
شاید به همین دلیل است که تأثیر مولانا بر شعر فارسی تنها به زیاد شدن شعرهای عرفانی پس از او محدود نشد.
پیش از مولانا، سنایی و عطار راهی را ساخته بودند که در آن عرفان، زبان شعر و تصویرهای نمادین به یکدیگر پیوند خورده بودند. ایرانیکا نیز بر همین تداوم تأکید میکند و مولانا را در امتداد این سنت میبیند؛ با این تفاوت که او این میراث را با تجربهای شاعرانه و زبانی کممانند به اوج رساند.
مولانا، شعر را فقط محل گفتنِ یک معنا نکرد؛ شعر را به تجربه تبدیل کرد.
خواننده در مثنوی فقط با حکایت روبهرو نیست؛ وارد پرسش میشود.
در غزل فقط با عشق زمینی یا آسمانی روبهرو نیست؛ با دگرگونیِ «من» روبهرو میشود.
و در سماع، حتی حرکت بدن نیز بخشی از زبان عرفانی میشود؛ سنت سماع مولوی بعدها چنان ریشهدار شد که «مراسم سماع مولویه» در سال ۲۰۰۸ در فهرست میراث فرهنگی ناملموس یونسکو ثبت شد.
شاید راز ماندگاری مولانا همین باشد:
او برای انسان قرن هفتم، از جهان سخن گفت؛
اما پرسشهایش در قرن بیستویکم هنوز تمام نشدهاند.
ما امروز ذرات بنیادی را میشناسیم، از میدانها سخن میگوییم، از ارتعاش و برهمکنش و ساختارهای نامرئی جهان حرف میزنیم و با ابزارهایی که حتی تصورشان برای انسان روزگار مولانا ممکن نبود، به اعماق ماده نگاه میکنیم.
و با این همه، هنوز نمیتوانیم به سادهترین پرسش پاسخ نهایی بدهیم:
این جهان، در عمیقترین لایه خود، چیست؟
شاید نباید از مولانا پاسخ فیزیکی بخواهیم.
شاید باید از او جسارت پرسیدن را بیاموزیم.
او جهان را به یک تکه سنگ بیجان تقلیل نداد؛ در کوچکترین ذره نیز «زبان» دید و زبان ذره را «رقص» نامید.
و شاید همینجاست که شعر، پیش از آنکه علم چیزی را ثابت کند، کاری دیگر انجام میدهد:
چشم انسان را به چیزی باز میکند که هنوز نام علمیاش را نمیداند.
اینکه جهان، بسیار بزرگتر از آن چیزی است که چشمِ عادتکرده ما میبیند.
و شاید به همین دلیل است که قرنها گذشته، اما هنوز وقتی میگوید:
احساس میکنیم این ذره، هنوز دارد با ما حرف میزند.